داستان گذر عمر
-
تاریخ: 1392/2/24 ساعت: 12:22
داستان گذر عمر دو روز مانده به پايان جهان تازه فهميد كه هيچ زندگي نكرده است.تقويمش پر شده بود و تنها دو روز، خط نخورده باقي بود.پريشان شد و آشفته و عصباني نزد خدا رفت تا روزهاي بيشتري از خدا بگيرد. داد زد و بد و بيراه گفت. جيغ زد و جار و جنجال راه انداخت. خدا سكوت كرد.آسمان و زمين را به هم ريخت. خدا...
فرارسیدن ماه رجب مبارک باد
-
تاریخ: 1392/2/24 ساعت: 12:22
اگر مومنی را دوست دارید او را از آمدن ماه رجب با خبر کنید.حضرت امام باقر (ع) -->
فقط خدا
-
تاریخ: 1392/2/24 ساعت: 12:22
جاذبه سیب ، آدم را به زمین زد و جاذبه زمین ، سیب را .فرقی نمیکند؛سقوط ، سرنوشت دل دادن به هر جاذبه ای غیر از خداستبه جاذبه ای می اندیشم که پروازم میدهد ،خدا ...
ببار باران
-
تاریخ: 1392/2/24 ساعت: 12:22
کاش وقتی آسمان بارانی است چشم را با اشک باران تر کنیم کاش آن وقتی که تنها میشویم لحظه ای را یاد یکدیگر کنیم
خدا روز بد نده!!!!!!!!!!!!
-
تاریخ: 1392/2/24 ساعت: 12:22
خوب این حالت چشمهای دانشجوهای دختر وپسر...هنگام درس دادن استاد سر کلاس :(-.-) (-.-) (-.-) (-.-) (-.-) (-.-) (-.-) (-.-)وقتی استاد خبر امتحان رو میده :(o.O) (o.O) (o.O) (o.O) (o.O) (o.O)موقع امتحان:(←.←) (→.→) (←.←) (→.→) (←.←) (→.→)وقتی استاد موقع امتحان حواسش جمع میکنه واسه مچ گیری:(↓.↓) (↓.↓) (↓.↓...
الهی و ربی من لی غیرک اسئله کشف ضری و نظر فی امری
-
تاریخ: 1392/2/24 ساعت: 12:22
خدایابرای درمان دردها خستگی ها و بی حوصلگی هاغصه ها و نامیدی هاتنهایی ها و تحقیرهابرای مقابله با نفسم برای رهایی از بندها و وابستگی هابجز تو پناهی ندارمکمکم کنربنا لا تزع قلوبنا بعد اذ هدیتناربنا افرغ علینا صبرا و ثبت اقدامنا و نصرنا علی القوم الکافریناَللّهُمَّ عَظُمَ بَلاَّئى وَ اَفْرَطَ بى سُوَّء...
<no title>
-
تاریخ: 1392/2/24 ساعت: 12:22
<no title>
-
تاریخ: 1392/2/24 ساعت: 12:22
آموخته ام ... با پول مي شود خانه خريد ولي آشيانه نه، رختخواب خريد ولي خواب نه، ساعت خريد ولي زمان نه، مي توان مقام خريد ولي احترام نه، مي توان کتاب خريد ولي دانش نه، دارو خريد ولي سلامتي نه، خانه خريد ولي زندگي نه و بالاخره ، مي توان قلب خريد، ولي عشق را نه.آموخته ام ... که خداوند همه چيز را در يک ر...
سخنی از دوست
-
تاریخ: 1392/2/24 ساعت: 12:22
سـلام بر خودم...تـو را میشنـاسم...تــو همانی هستی که نشانه ی خـدا را می نوشتیبرقـامت دلتنگی ها...بر تـاریکی کوچـه ها،بر غرور صخـرهـاتــو همـانی که ،ذره ذره نجابت راتکه تکه غـرور را، تقدیم کردی تـو را میشنـاسم...تو همـانی که سایه ی بی جانـت ..در کنار دیـوار تنهـایی کوچ کردتــو را میشنـاسم...تو همـانی...
وضوی عشق
-
تاریخ: 1392/2/24 ساعت: 12:12
فرياد خشم ها را از خود دور كردمو آنقدر بغض كردم كه شكستمگويا شيطان در قلب من به تيرگي ميتاختو من روح خود را تطهير كردم با وضوي عشقتا براي هميشه لطافت عشق را درك كنمو شيطان را در چاه حسادتش دفن كردمبا تو خواهم ماند در قلب خويش تا هميشهدر سكوتي بي پايان و تصويري از روياي تو . . .
فقیر
-
تاریخ: 1392/2/24 ساعت: 12:12
روزی یک مرد ثروتمند، پسر بچه کوچکش را به یک ده برد تا به او نشان دهد مردمی که در آن جا زندگی می کنند چقدر فقیر هستند . آن ها یک روز و یک شب را در خانه محقر یک روستایی به سر بردند .در راه بازگشت و در پایان سفر ، مرد از پسرش پرسید : نظرت در مورد مسافرت مان چه بود ؟ پسر پاسخ داد : عالی بود پدر !.... پد...
لالایی
-
تاریخ: 1392/2/24 ساعت: 12:12
زن و شوهر پیری با هم زندگی می کردند.پیر مرد همیشه از خروپف همسرش شکایت داشت و پیر زن هرگز زیر بار نمی رفت و گله های شوهرش رو به حساب بهانه گیری های او می گذاشت.این بگو مگوها همچنان ادامه داشت تا اینکه یک روز ...پیرمرد برای اینکه ثابت کند زنش در خواب خروپف می کند و آسایش او را مختل می کند ضبط صوتی را...
تشویق
-
تاریخ: 1392/2/24 ساعت: 12:12
چند قورباغه از جنگلي عبور مي كردند كه ناگهان دو تا از آنها به داخل گودال عميقي افتادند . بقيه ي قورباغه ها در كنار گودال جمع شدند و وقتي ديدند كه گودال چه قدر عميق است به دو قورباغه ي ديگر گفتند كه ديگر چاره اي نيست . شما به زودي خواهيد مرد .دو قورباغه اين حرفها را ناديده گرفتند و با تمام توانشان كو...
عاشقانه
-
تاریخ: 1392/2/24 ساعت: 12:12
چه عاشقانه است این روزهای ابریچه عاشقانه است قدم زدن زیر باران غم تنهاییچه عاشقانه است شکفتن گلهای اقاقیاچه عاشقانه است قدم زدن در سر زمین عشقو منچه عاشقانه زیستن را دوست دارمعاشقانه لا لایی گفتن را دوست دارمعاشقانه سرودن را دوست دارمعاشقانه نوشتن را دوست دارمعاشقانه اشک ریختن را...دفتر عاشقانه ی من...
باران
-
تاریخ: 1392/2/24 ساعت: 12:12
هنوز هم وقتی باران میبارد،تنم را به قطرات باران میسپارم...میگویند باران رساناست!!!شاید دستهای مرا هم به دستهای تو برساند
" خدایا "
-
تاریخ: 1392/2/24 ساعت: 12:12
خدایا خسته ی دردمنه از آهن نه از سنگممن و تنها نذار اینجاخدایا...! سخت دلتنگم
خدایا چگونه بخوانمت !!!
-
تاریخ: 1392/2/24 ساعت: 12:12
خدایا چگونه بخوانمت!!چگونه بخوانمت؟ چگونه یادت كنم؟ كه شرمسارم از اینكه چون تو خدایی و چون ما بندگانی چون تو مهربان وبنده نواز وبخشنده و چون بندگانی بی رحم و متجاوز خدایا !شرمسارم كه بندگانت به نام تو سر از تن جدا میكنند.خدایا !خجلم كه بندگان تو به نام تو آزار و شكنجه می دهند و حقوق انسان ها را زیر ...
کاش میشد
-
تاریخ: 1392/2/24 ساعت: 12:12
کاش میشد کمی از غصه هایم را بر دوش خدا بگذارمتا بداند دلتنگی چقدر حجم دارد !تا بداند دلتنگ که باشیشادترین لحظه ها هم سردو بارانیست..
زودتر بيا...
-
تاریخ: 1392/2/24 ساعت: 12:12
من زير باران ايستاده امو انتظار تو را ميكشم چتري روي سرم نيست ميخواهم قدمهايم رابا تعداد قطره هاي باران شماره كنمتو قبل از پايان باران مي رسييا باران قبل از آمدن توبه پايان ميرسد ؟ مرا كه ملالي نيستحتي اگر صد سال همزير باران بدون چتر بمانمنه از بوي ياس باران خورده خسته ميشوم نه از خاكي كهباران غبار ...
نقاشی با انگشتان (به وسیله زغال)
-
تاریخ: 1392/2/24 ساعت: 11:47
نقاشی با انگشتان (به وسیله زغال)