کاش میشد
-
تاریخ: 1392/3/27 ساعت: 13:24
آفتابِ دلم چه تاریک استدردرونم زنور نیست اثرعشقها مرده ، روزها مردهسینه پر آه و خانمانسوز استکاش میشد که رفت بی مقصدکاش میشد که خفت بی ماءواکاش میشد که دیده نابیندکاش میشد که گفته نا گویدآخراین زندگی کحا زیباست؟بی دوام است هرچه زیبائیستگل قشنگ است لحظه ای امارود زیباست لحظه ای اماآفتاب و سپهر و دره ...
شعر
-
تاریخ: 1392/3/27 ساعت: 13:08
معلم دانش آموز را صدا کرد دانش آموز پای تخته رفت،معلم گفت شعر بنیآدم را بخوان،دانش آموز شروع کرد:بنی آدم اعضای یک دیگرند که در آفرینش ز یک گوهرندچو عضوی بدرد آورد روزگار دگر عضو ها را نماند قرار..به اینجا که رسید متوقف شد،معلم گفت:بقیه اش را بخوان!دانش آموز گفت یادم نمیاید،معلم گفت یعنی چه این شعر س...
وزنه و ترازو
-
تاریخ: 1392/3/27 ساعت: 13:08
مرد فقیرىبود که همسرش کره مى ساخت و او آنرا به یکى از بقالى های شهر مى فروخت ،آن زن کرهها را به صورت دایره های یک کیلویى مى ساخت. مردآنرا به یکى از بقالى های شهر مى فروخت و در مقابل مایحتاج خانه را مى خرید. روزىمرد بقال به اندازه کره ها شک کرد و تصمیم گرفت آنها را وزن کند. هنگامىکه آنها را وزن کرد، ...
نجسترین
-
تاریخ: 1392/3/27 ساعت: 13:08
روزي پادشاهي اين سوال برايش پيش ميآيد و مي خواهد بداند که نجس ترين چيزها در دنياي خاکي چيست. براي همين کار وزيرش را مامور ميکندکه برود و اين نجس ترين نجس ترينها را پيدا کند و در صورتي که آنرا پيدا کند و ياهر کسي که بداند تمام تخت و تاجش را به او بدهد. وزيرهم عازم سفر مي شود و پس از يکسال جستجو و پرس...
2 جمله
-
تاریخ: 1392/3/27 ساعت: 13:08
میترسم اگر یک شب هم راضی شدی به خوابم بیایی من به یادت بیدار نشسته باشم **********************یکبار فیلم عروسیت رو برعکس نگاه کن ، خیلی بهت حال میده !یه شام مفصل می خوری ، بزن و برقص ،زنت حلقه و طلاهاشو در میاره میده بهت ،از ماشین پیاده میشه ،میره خونه باباش
کاسه و عتیقه فروش
-
تاریخ: 1392/3/27 ساعت: 13:08
عتيقهفروشي در روستايي به منزل رعيتي ساده وارد شد. ديد كاسهاي نفيس و قديمي دارد كه در گوشهاي افتاده و گربه در آن آب ميخورد. ديد اگر قيمت كاسه را بپرسد رعيت ملتفت مطلب ميشود و قيمت گراني بر آن مينهد. لذا گفت: عموجان چه گربه قشنگي داري آيا حاضري آن را به من بفروشي؟ رعيت گفت: چند ميخري؟ گفت: يك درهم. رع...
داستانک؛ سطل پر از میوه
-
تاریخ: 1392/3/27 ساعت: 12:22
روزی مردی برای خود خانه ای بزرگ و زیبا خرید که حیاطی بزرگ با درختان میوه داشت.در همسایگی او خانه ای قدیمی بود که صاحبی حسود داشت که همیشه سعی می کرد اوقات او را تلخ کند و با گذاشتن زباله کنار خانه اش و ریختن آشغال آزارش می داد.یک روز صبح خوشحال از خواب برخاست و همین که به ایوان رفت دید یک سطل پر از ...
داستانک؛ دستان بهشتي...
-
تاریخ: 1392/3/27 ساعت: 12:22
در روزگاري دور حدود قرن پانزدهم ميلادي، در روستايي نزديك نورنبرگ آلمان يك خانواده پر جمعيت 10 نفره زندگي مي كردند. شغل پدر خانواده كفاف زندگي آنها را نمي داد براي همين او شبانه روزي كار مي كرد تا همسر و فرزندانش احساس كمبود نكنند.در بين فرزندان آنها دو پسر دوقلو بودند به نامهاي آلبرت و آبريش. آنها ع...
داستانک؛ مانع پيشرفت شما کیست؟
-
تاریخ: 1392/3/27 ساعت: 12:22
وقتى کارمندان به اداره رسیدند ، اطلاعیه بزرگى را در تابلوى اعلانات دیدند که روى آن نوشته شده بود: دیروز فردى که مانع پیشرفت شما در این اداره بود درگذشت. شما را به شرکت در مراسم تشییع جنازه که ساعت 10 در سالن اجتماعات برگزار مىشود دعوت مىکنیم!در ابتدا ، همه از دریافت خبر مرگ یکى از همکارانشان ناراحت ...
داستانک؛ متشكرم
-
تاریخ: 1392/3/27 ساعت: 12:22
همين چند روز پيش، "يوليا واسيلي اونا" پرستار بچههايم را به اتاقم دعوت كردم تا با او تسويه حساب كنم.به او گفتم: - بنشينيد يوليا.ميدانم كه دست و بالتان خالي است، اما رو در بايستي داريد و به زبان نميآوريد. ببينيد، ما توافق كرديم كه ماهي سي روبل به شما بدهم. اين طور نيست؟- چهل روبل.- نه من يادداشت كردها...
معامله شوخی بردار نیست
-
تاریخ: 1392/3/27 ساعت: 12:22
ماجرای خواندنی :معامله شوخی بردار نیستخواهر روحانی در کلاس مدرسه مقابل دانش آموزان نوجوان، ایستاده بود. او در حالی که یک سکه یک دلاری نقره در دستش بود گفت: به دختر یا پسری که بتواند نام بزرگترین مردی را که در این دنیا زیسته است بگوید، این یک دلاری را جایزه می دهم.یک پسر خردسال ایتالیایی گفت: منظورتا...
اندازه ی شما چه قدر است؟
-
تاریخ: 1392/3/27 ساعت: 12:22
مرد فقیرى بود که همسرش کره میساخت و او آنرا به یکى از بقالى های شهر مى فروخت. آن زن کره ها را به صورت دایره های یک کیلویى مى ساخت و مرد آنرا به یکى از بقالى های شهر مى فروخت و در مقابل مایحتاج خانه را مى خرید...روزى مرد بقال به اندازه کره ها شک کرد و تصمیم گرفت آنها را وزن کند ! هنگامى که آنها را وز...
داستان کوتاه و آموزنده ” عشق “
-
تاریخ: 1392/3/27 ساعت: 12:22
در روزگارهای قدیم جزیره ای دور افتاده بود که همه احساسات در آن زندگی می کردند.شادی، غم، دانش عشق و باقی احساسات.روزی به همه آنها اعلام شد که جزیره در حال غرق شدن است.بنابراین هر یک شروع به تعمیر قایقهایشان کردند.اما عشق تصمیم گرفت که تا لحظه آخر در جزیره بماند.زمانیکه دیگر چیزی از جزیره روی آب نماند...
داستان بسیار زیبای لذت زندگی
-
تاریخ: 1392/3/27 ساعت: 12:22
دو میمون روی شاخه درختی نشسته بودند و به غروب خورشید نگاه میکردند.یکی از دیگری پرسید: چرا هنگام غروب رنگ آسمان تغییر میکند؟میمون دوم گفت: اگر بخواهیم همه چیز را توضیح بدهیم، مجالی برای زندگی نمی ماند. گاهی اوقات باید بدون توضیح از واقعیتی که در اطرافت میبینی، لذت ببری…میمون اول با ناراحتی گفت: تو فق...
داستان زیبای مرد پولدار بی کس و کار
-
تاریخ: 1392/3/27 ساعت: 12:22
مرد ثروتمند بدون فرزندی بود که به پایان زندگیاش رسیده بود،کاغذ و قلمی برداشت تا وصیتنامه خود را بنویسد:(تمام اموالم را برای خواهرم میگذارم نه برای برادر زادهام هرگز به خیاط هیچ برای فقیران)اما اجل به او فرصت نداد تا نوشته اش را کامل کند و آنرا نقطه گذاری کند.پس تکلیف آن همه ثروت چه میشد؟؟؟برادر زاده...
داستانک؛ معلم مهربان...
-
تاریخ: 1392/3/27 ساعت: 12:22
یک روز کاملاً معمولى تحصیلى بود . به طرح درسم نگاه کردم و دیدم کاملاً براى تدریس آماده ام . اولین کارى که باید مى کردم این بود که مشق هاى بچه ها را کنترل کنم و ببینم تکالیفشان را کامل انجام داده اند یا نه .هنگامى که نزدیک تروى رسیدم ، او با سر خمیده ، دفتر مشقش را جلوى من گذاشت و دیدم که تکالیفش را ...
امروز که از خواب بیدار شدم ...
-
تاریخ: 1392/3/27 ساعت: 11:51
اﻣﺮﻭﺯﻛﻪ ﺍﺯ ﺧﻮﺍﺏ ﺑﻴﺪﺍﺭ ﺷﺪﻡﺍﺯﺧﻮﺩﻡ ﭘﺮﺳﻴﺪﻡ : ﺯﻧﺪﮔﯽ ﭼﻪ ﻣﯽ ﮔﻮﻳﺪ؟ﺟﻮﺍﺏﺭﺍ ﺩﺭ ﺍﺗﺎﻗﻢ ﭘﻴﺪﺍ ﻛﺮﺩﻡ،ﺳﻘﻒﮔﻔﺖ : ﺍﻫﺪﺍﻑ ﺑﻠﻨﺪ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺵ !ﭘﻨﺠﺮﻩﮔﻔﺖ : ﺩﻧﻴﺎﺭﺍ بنگر!ﺳﺎﻋﺖﮔﻔﺖ : ﻫﺮﺛﺎﻧﻴﻪ ﺑﺎﺍﺭﺯﺵ ﺍﺳﺖ!ﺁﻳﻴﻨﻪﮔﻔﺖ : ﻗﺒﻞ ﺍﺯ ﻫﺮ ﻛﺎﺭﯼ ﺑﻪ ﺑﺎﺯﺗﺎﺏ ﺁﻥﺑﻴﻨﺪﻳﺶ !ﺗﻘﻮﻳﻢﮔﻔﺖ : ﺑﻪ روز ﺑﺎﺵ !ﺩﺭﮔﻔﺖ : ﺩﺭ ﺭﺍﻩ ﻫﺪﻑﻫﺎﻳﺖ ﺳﺨﺘﯽﻫﺎ ﺭﺍ ﻫُﻞ ﺑﺪﻩ ﻭ ﻛﻨﺎﺭ ﺑﺰﻥ !ﺯﻣﻴﻦﮔﻔﺖ : ﺑ...
این دیوانگیست ...
-
تاریخ: 1392/3/27 ساعت: 11:51
-که از همه گلهای رُز تنها بخاطر اینکهخار یکی از آنها در دستمان فرو رفته است متنفر باشیم-که همه رویاهای خود را تنها بخاطر اینکهیکی از آنها به حقیقت نپیوسته است رها کنیم- که امید خود را به همه چیز از دست بدهیم بخاطر اینکهدر زندگی با شکست مواجه شده ایم-که از تلاش و کوشش دست بکشیم بخاطر اینکهیکی از کاره...
باد صبا
-
تاریخ: 1392/3/27 ساعت: 11:51
این روزها سخاوت باد صبا کم استیعنی ،خبر ز سوی تو این روزها کم استاینجا ، کنار پنجره ، تنها نشسته امدر کوچه ای که عابر درد آشنا کم استمن دفتری پر از غزلم ناب ناب نابچشمی که عاشقانه بخواند مرا ،کم استباز آ ، ببین که بی تو در این شهر پر ملالاحساس ، عشق ، عاطفه ، یا نیست یا کم استاقرار می کنم که در این ...
خواب دیدن تو
-
تاریخ: 1392/3/27 ساعت: 11:51
یک بار خواب دیدن تو…به تمام عمر میارزد پس نگو…نگو که رویای دور از دسترس، خوش نیست…قبول ندارم گرچه به ظاهر جسم ام خسته است،ولی دلم دریایست…تاب و توانش بیش از اینهاست.دوستت دارم و تاوان آن هرچه باشد... پ-ن دیشب باز خوابتو دیدم