حكايت حمله اسكندر به ايران
◷
تاریخ انتشار: 1391/12/14 | ساعت: 17:46
اسکندر قبل از حمله به ایران درمانده و مستأصل بود.از خود می پرسید که چگونه باید بر مردمی که از مردم من بیشتر می فهمند حکومت کنم؟یکی از مشاوران می گوید: کتابهایشان را بسوزان. بزرگان و خردمندانشان را بکش و دستور بده به زنان و کودکانشان تجاوز کنند.اما در ظاهر یکی دیگر از مشاوران (به گفته برخی، ارسطو) پا...
مار و قورباغه
◷
تاریخ انتشار: 1391/12/14 | ساعت: 17:46
مارها قورباغهها را می خوردند و قورباغهها از اين نابساماني بسيار غمگین بودند تا اينكه قورباغهها عليه مارها به لك لكها شكایت كردند. لك لكها چندي از مارها را خوردند و بقيه را هم تار و مار كردند و قورباغهها از اين حمايت شادمان شدند.طولي نكشيد كه لك لكها گرسنه ماندند و شروع كردند به خوردن قورباغههاقورباغ...
هيچ كس زنده نيست، همه مرده اند
◷
تاریخ انتشار: 1391/12/14 | ساعت: 17:46
خيلي سال پيش كه دانشجو بودم، بعضي از اساتيد عادت به حضور و غياب داشتند. تعدادي هم براي محكم كاري دوبار اين كار را انجام مي دادند، ابتدا و انتهاي كلاس، كه مجبور باشي تمام ساعت را سر كلاس بشيني.هم رشته اي داشتم كه شيفته ي يكي از هم دوره هاي دخترش شده بود. هر وقت اين خانم سر كلاس حاضر بود، حتي اگر نصف ...
بخیل کیست
◷
تاریخ انتشار: 1391/12/14 | ساعت: 17:46
سائلی به گروهی رسید که طعام می خوردند، گفت: سلام بر شما ای بخیلان! گفتند: ما را بخیل چرا گفتی؟گفت: با تکه ای نان سخنم را تکذیب کنید!کشکول شیخ بهائی
داستان جعبه خالي
◷
تاریخ انتشار: 1391/12/14 | ساعت: 17:46
روزی مردی به خونه اومد و دید که دختر سه ساله اش قشنگ ترین و گرونترین کاغذ کادوی موجود در کمد اون رو تیکه تیکه کرده و با اون یه جعبه کفش قدیمی رو تزیین کرده.مرد دخترک رو بخاطر این کار تنبیه کرد و دختر کوچولو اون شب با گریه به رختخواب رفت و خوابید.فردا صبح وقتی مرد از خواب بیدار شد و چشاش رو باز کرد، ...
به بهانه گران شدن پسته
◷
تاریخ انتشار: 1391/12/14 | ساعت: 17:46
از آجیل سفره ی عید چند پسته لال مانده است. آن ها که لب گشودند خورده شدند!آن ها که لال مانده اند می شکنند! دندان ساز -راست می گفت پسته ی لال سکوتش دندان شکن است. زنده یاد حسین پناهی
حكايت تربیت نا اهل
◷
تاریخ انتشار: 1391/12/14 | ساعت: 17:46
یکی از وزرا پسری کودن داشت، پیش دانشمندی فرستاد که او را تربیت کند تا عاقل شود. مدتی تعلیمش کرد، موثر نبود. پیش پدرش کس فرستاد که این پسر عاقل نمی شود، مرا نیز دیوانه کرد.قطعه:چون بود اصل گوهری قابلتربیت را در او اثر باشدهیچ صیقل نکو نخواهد کردآهنی را که بد گهر باشدسگ به دریای هفت گانه مشویکه چو تر ...
سگ و زاهد
◷
تاریخ انتشار: 1391/12/14 | ساعت: 17:46
زاهدی، در یكی از كوه های لبنان، در غاری انزوا گزیده می زیست. روزها را روزه می داشت و شب هنگام، گرده نانی بهرش می رسید كه با نیمی از آن افطار می كرد و نیمه دیگرش را به سحر می خورد. روزگاری دراز چنین بود و از آن كوه فرود نمی آمد. تا اینكه قضا را، شبی، گرده نانش نرسید.سخت گرسنه و بی تاب شد. نماز بگزارد...
l|}{POIUYTREWQASDFHGhjKJL;"
◷
تاریخ انتشار: 1391/12/14 | ساعت: 17:41
آنکس که مي گفت دوستم دارد عاشقي نبود که به شوق من امده باشد رهگذري بود که روي برگهاي خشک پاييزي راه مي رفت صداي خش خش برگها همان اوازي بود که من گمان مي کردم ميگويد: دوستت دارم
<no title>
◷
تاریخ انتشار: 1391/12/14 | ساعت: 17:41
You have to live moment to moment, youHave to live each moment as if it is the Last moment. So don’t waste it inQuarreling, in nagging or in fighting.Perhaps you will not find the next Moment even for an apology. از لحظه به لحظه زندگی کردن گريزي نيست.بايد هر لحظه را چنان زندگی كني كه گوي واپسين لحظه...
امان از پارتی
◷
تاریخ انتشار: 1391/12/14 | ساعت: 17:41
یه روز یه بابایی (فکر کنید تو خارج!!!!!)پسرش فارغ التحصیل میشه هیچیم بارش نبودهزنگ میزنه به یه پارتیش میگه :دمت گرم واسه پسرم یه شغلی جور کن!پارتی: میخوای سفیرش کنم!باباهه: نه بابا اون خیلی زیاده...... ... پارتی: میخوای وزیرش کنم!باباهه: اوووووف نه.پارتی: میخوای وکیل مردمش کنم!باباهه: نه بابا یه جای...
هيچكس نمي داند...
◷
تاریخ انتشار: 1391/12/14 | ساعت: 17:41
بیهوده است پیِ خاطرات رفتنبه باغی میرسی لبریزِ پاییزبه نیمکتی با یک جایِ خالیو رهگذری ... غروب .... و تنهایی..برای نوشتن باید بهانه باشدمثلِ مثلا غروبِ ماتم زده ی کسل کننده ی یک روزِ تعطیلیا خاطراتِ خاک گرفته ی کسی پشتِ سالیانی که با درد گذشت ... با درد....پرسید .... چرا مینویسی خاطراتِ خاک گرفته .....
معبودهاي زندگي ام...دوستتان دارم
◷
تاریخ انتشار: 1391/12/14 | ساعت: 17:41
از تو میپرسم، ای اهورا چیست سرمایه رستگاری؟ (میرسد پاسخ از آسمانها): - دل به مهر پدر آشنا کن دین خود را به مادر ادا کن ای پدر، ای گرانمایه مادر جان فدای صفای شما باد با شما از سر و زر چه گویم هستی من فدای شما باد با شما، صحبت از �من� خطا رفت من که باشم؟ بقای شما باد ای اهورا من که امروز، در باغ گیتی...
وقت رسیدن مرگ...!
◷
تاریخ انتشار: 1391/12/14 | ساعت: 17:41
حکایت وقت رسیدن مرگ...!ufeff یارو نشسته بود داشت تلویزیون میدید که یهو مرگ اومد پیشش ...مرگ گفت : الان نوبت توئه که ببرمت ...مرده یه کم آشفته شد و گفت : داداش اگه راه داره بیخیال ما بشو بذار واسه بعدا ... مرگ : نه اصلا راه نداره. همه چی طبق برنامست. طبق لیست من الان نوبت توئه ... مرده گفت : حداقل بذ...
لعنتی!
◷
تاریخ انتشار: 1391/12/14 | ساعت: 17:41
به "سگ" استخون بدی .. دورت میگرده واست دم تکون میده !!! من به تو "دل " داده بودم ... لعنتـــــــــــــــــــی !!!!!
خصوصیت شما چیه؟؟؟؟
◷
تاریخ انتشار: 1391/12/14 | ساعت: 17:41
من که بهمن ماهییم.شما چطور؟
<no title>
◷
تاریخ انتشار: 1391/12/14 | ساعت: 17:41
از تو میگذرم بی آنکه دیگر تو را ببینم ،از تو میگذرم بی آنکه خاطره ای را از تو بر دوش بکشم ،نمیخواهم دیگر طعمی را از عشق بچشم.از تو میگذرم ، تویی که گذشتی از همه چیز ،این را هم فراموش میکنم ، جای من در اینجا نیست!
یکی بود یکی نبود...
◷
تاریخ انتشار: 1391/12/14 | ساعت: 17:41
سالها در ابتدای هر قصه شنیدم...یکی بود یکی نبود...ولی علتش را نمی دانستماما حالا میدانم...ازمیان این همه بودمن در آرزوی یکی بودم که نبود!!!
<no title>
◷
تاریخ انتشار: 1391/12/14 | ساعت: 17:39
<no title>
◷
تاریخ انتشار: 1391/12/14 | ساعت: 17:39